خوش آمدید

با سلام به بزرگترین وبلاگ منتظران مهدی خوش آمدید.

http://atasheentezar.persiangig.com/parcham/parcham5.gif

تبادل بنر با وبلاگ های مذهبی .

*نیازمند نویسنده*

ترول

خاصیت جاستین بیبر!!!

ترول خنده دار

روانی

ترول بازی

بفرما

شعر رو بخون


خـدا خیـرت دهـد « مستـر زاکـر برگ»

که من را یک شـبه خوشـبخـت کـردی

خیــال بنــده را از حیــث شوهــر

در این قحـطی شوهـر تخــت کـردی

زدم عکــسی به« وال فیـس بوکـم»

قشنــگ و دلـرباتر از« شکــیرا»

فتـوشـاپش چنــان کـردم که گـویی

نباشـد دختــری چـون مـن به دنیــا

اگـر چـه چـل بـهار از مـن گذشـته

نوشتـم بنـده هـستم بیـست سالـه

و آن ها را بـرای درک بهتــر

به عـکس« وال » خـود دادم حـواله

نوشــتم آدرسـم را هـم ولنـجک

پدر تاجــر و مادر دکـتر پوسـت

بگردم ای الـهی دور مـادر

که ماننــد خودم خوش چشـم و ابروسـت

همـان یک شـب هـزاران «لایک» خـوردم

هـمـه مـشـتاق« چـَت» بودنـد و دیـدار

یکی هــم زان میــان بد جـور وا داد

نه یـک دل ، بلــکه صد دل شد گرفـتار

و مـن هم عـکس او را چـون که دیـدم

شـدم یک دل نه ،صد دل عاشــق او

از آن شـب شـد به پا در سینــه ی من

از عشـق آن پسـر شـور و هـیاهو

خلاصـه کارمـان بالا گرفــت و

برای خواستــگاری کرد اقـدام

جـوانی بود بالاتر ز پنـجاه!

چه گویم از بر و رو یا که اندام!

شکـم افـساید و قد او کوتوله

و صـورت آبله گـون و پاش شـل بود

یکی از چـشـم ها سالـم یکـی کور

سرش هم طفلکی کـُلن کچل بود

به او گفتم چنان که کفش کهنه

بـُود البتـه نعمـت در بـیابان

لـذا حالا که اکـسیر است شـوهر

عــزیز جانـم« مرا تی جانَ قربان»

هـمان لـحـظه شدم راهی محـضر

به انکـحتُ ، قبـلتُ پاسـخم بود

به لـطـف سال ها هـجـران شـوهر

ندیـدم در وجـودش هیـچ کمبـود

شـود «جاوید» نامـت ای زاکر بـرگ

به لطــف تو شـدم دارای شـوهــر

دعایـت می کنـم روزی سـه نوبـت

که وضــع تو شود هر روز بهتــر

ترول وطن

کدوم؟؟؟

کاریکاتور فلسطین

افسران - مرگ بر صهیونیسم (دشمن خدا)

خدا بیامرزه

آسـفالـت شـدن به معـنـای واقعیـه کلـــــــمه :| 


فاتحه بده

کاریکاتور خنده دار برج

ترول آواز

نذری ظریف جون

منو و بابام

مـن ، وقـتی از بابام پــول تـو جیـبی میــخـوام !


داستان خنده دار-رژ لب

ینی اوج ضایع کردن : مکالمه ی یه دختر و پسر تو سینما که شاهدش بودیم : پسر : وای عشقم چقد رژ لبت رنگش باحاله دختر :عه جدی؟ مرسی ی ی ی :* پسر: میشه مزه ش رو هم تست کنم ؟؟ ^_^ دختر : اره تو کیفمه بردار بخور

دوش *

نگاه کن

شیطان لعنت الله

خدا جان...

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/25.jpg

روزی مردی کافر پرسید چرا خدا را دوست میداری

مرد گفت :چون مرا دوست دارد

کافر گفت:چرا نماز میخوانی؟

مرد گفت:او از افرادش خواست بر من سجده کنند

کافر گفت:چرا از گناه میترسی؟

مرد گفت:از جهنمش میترسم

کافر گفت:چرا میترسی؟

مرد گفت:چون میدانم الان بالای سرم است

کافر گفت:ای وای بر شما که گناه را به خاطر بهشتتان میبینید...

نویسنده:بنده خدا

تو وبلاگ  و..... بزار

خـــــــــــــــــدا...

http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Namayesh16/25.jpg


خـــــــدا را دوست بدار
حداقلش این است یکی را دوست میداری ؛
و روزی به او میرسی...


ای یار...

121.gif
all444xw5.gif
52d203ce684f75b49ae01d3d99fd0ead-425

عَن حَبیبناوَنَبّیُنامحَمَّدصَلَّ الله ‏عَلَيهِ وَ‏آلِهِ الطَّیبینَ وَسلّم:

ساعَةٌ مِن عالِمٍ يَتَّكِئُ عَلى فِراشِهِ وَيَنظُرُ في عَمَلِهِ ، خَيرٌ مِن عِبادَةِ العابِدِ سَبعينَ عاما.

يك ساعت تكيه زدن عالم بر بستر خويش و نگريستن در كار و عملش ، بهتر از هفتاد سال عبادت عابد است

«روضه الواعظين : 16 منتخب ميزان الحكمة :389»
174.gif
herfst055.gif

نماز رو برو بخون

این وبلاگ بر کسانی که نماز نخوانده اند حرام است

نـــــــــــماز...




نمـــــــــــــــــــــــــــازتو خوندی؟؟؟

نماز زمان و مکان ندارد...

میخواهم عاشقی را از تو یاد بگیرم

 

که چنین بی وقفه در هر زمان و مکانی

 

یادت نمیرود باید عاشقی کنی

 

کاش من اینگونه عاشق بودم .....

 

ای کاش ...

 

خدایا بیا....

ـــدايا

کــمــي بــيـا جــلــوتــــر . .

مــي خــواهـــمـــ در گوشــت چــيــزي بــگــويم . . . !

ايـن يـک اعــتـرافــــــ اســت . . .

مــن بــي او دوامــ نــمي آورمــ . . .

حــتــي تــا صــبح فـــردا . . . !.!

یا حسین

اینجا اگر نوکر شدی در عرش سلطان می شوی

زانـــــو بزن در محضرش طوفان میدان می شوی

نام حسیــــــــــن ابن علی داروی درد عالم است

فطرس بگو یک یـــا حسین وَالله درمان می شوی

f21d729223bbd96f0ff2797e0e12804f.jpg

عکس زیبا...

اگر مسلمان نیستید.لااقل آزاده باشید...
افسران - اگر مسلمان نیستید.لااقل آزاده باشید...

حرکت بر مسیر ولایت . . .

افسران - حرکت بر مسیر ولایت . . .

خاطره یک فرزند شهید از امام



راه روشن نوشت:

سید یوسف مرادی فرزند شهیدی است که خاطره زیبایی از امام (ره) دارد.

مرادی می گوید : چهارم ابتدایی بودم و برای اولین بار رفته بودم اردو و مسوول ما شده بود، آقای «رهبر».

 آن سالها رییس مجلس کروبی بود. ما را بردند مجلس تا از نزدیک زیارتش کنیم. بچه ها دست کروبی را بوسیدند و من نه!

 دلیلی برای این کار نداشتم و البته از کروبی بدم نمی آمد. اما خب دیگر...من دستش را نبوسیدم و «رهبر» به همین خاطر از من تشکر کرد!

اسمش رهبر بود.

 یعنی اسم کوچیکش رهبر بود.فامیلی اش قیومی. هر وقت ما اردو می رفتیم او می شد مسوول ما. مهربان بود و من هیچگاه عصبانیتش را ندیدم.

چند روزی تهران بودیم. اردوگاه شهید باهنر. خیلی جاها رفتیم. کاخ سعد آباد، شهربازی، استخر ... تا اینکه یک روز صبح «رهبر» هیجان زده وارد چادر شد و در حالی که ذوق زده بود به ما گفت:« امروز می ریم جماران. دیدار امام!».
دقایقی بعد سوار مینی بوس آبی شدیم و راه افتادیم. اردوگاه شهید باهنر - که ما آنجا بودیم - و جماران در یک خیابان بودند و ما زود رسیدیم.

 جماران برایم رمز آلود بود.

دیوارهای کاهگلی خونه هاش، آٔدم هاش، مغازه هاش. پیش خودم فکر می کردم مردم جماران هر روز امام را در همین کوچه های قدیمی می بینند! پاسدارهای خانه امام ما را بازرسی کردند و چقدر مهربان بودند. آنها پاسداران دهه شصت بودند. وارد حسینیه شدیم. دیوارهای داخلی حسینیه جماران حالت خشتی داشت. مثل خانه مادربزرگم در روستا!

و حالا ما بودیم و امام.شعار بچه ها قطع نمی شد.امام برای ما دست تکان می داد. مثل همان حالتی که همیشه در تلویزیون دیده بودم. امام نشست و ما هم نشستیم.

اما امام گریه بچه ها را که دید هیچ نگفت. سرش را انداخت پایین و با دستمال سفیدی که در دستانش بود چشمانش را پوشید و فقط گریه می کرد. همه گریه می کردیم. دیگر هیچگاه در طول زندگی ام نتوانستم، آنقدر که آن روز، همراه با امام دلها گریه کردم، گریه کنم.

نمی دانم گریه های ما چند دقیقه شد که امام در حالی که بغض داشت جمله ای کوتاه گفت و از روی صندلی بلند شد. بچه ها هم سر پا ایستادند. من از فرصت استفاده کردم و خودم را به زور رساندم به زیر جایگاهی که امام از روی آن برای ما دست تکان می داد. زیر جایگاه چند پاسدار ایستاده بودند. من از یکی از آنها خواستم که من را بالای دستش بگیرد تا بتوانم به امام برسم.

پاسداری که از آن خواهش کرده بودم لبخند مهربانانه ای زد و گفت: نمی شود پسرم. اما من همچنان خواهش می کردم که یکدفعه کسی من رابغل کرد و گذاشت روی شانه هایش. «رهبر» بود. «رهبر» قیومی. در حالی که من را بالا می برد. با بغضی در گلو که تلاش می کرد نشکند، خطاب به پاسداران گفت: چکارش دارید می خواهد پدرش را ببیند...

و من... لحظاتی بعد...در آغوش امام بودم...تا تمام تنهایی ام را با او قسمت کنم و لحظاتی هر چند اندک رها شوم از پسوند یتیم!

منبع:http://nokaran14.blogfa.com/

خواهش هـای یک دختر محجبـه از پسران باغیـرت

نه با “دوستت دارم” های گاه و “بی گاه” (!) اینترنتی

نه با پیامک های عرفانی(!) که ساعت ها باید فکرکنی چه گفت و منظورش چه بود؟!

و نه “عشق سقراط و افلاطونی و دکتر شریعتی” دل خوش میشوم…!

نه نگاه های خیره خیابانی “دل”م را می لــرزاند..

“ساندویچ” بـازاری و آن نامه های عاشقانـه که نمــیدانم از کـدام سایـت اینتــرنتی برداشتـه ای یا در مجلـه ای خوانده ای…

نه آن وبلاگی که به نامم ساختـه ای و مدام جملات “عاشقــانه و عارفانه” کپـی پیسـت می کنی

حتی تیپ “دخترکش” و ماشین هایی مدل بـالایی که اسـمشان را هم نمیــدانم

نه آن”نسکافـه ای” که در شیـک ترین کافی شاپ شـهر مهــمانم کنی

هیچ کدام قیمت ”چـادر زهرایـیم” نمیشود!

           من یک “دختر ایرانیــم و ادعـایم مسلمانی”!

           تکیه گاهم “غیـرت و مردانـگی” توست

           دلم به “مرد بودنـت” میلرزد! آرامشم در “ایمان” توست!

           و دل خوشم به نگاه سر به زیر و همان چند کلمـه “محتــرمانه ات”…

           که یادم بیـاورد “تو با بقیـه فـرق داری! “

javanenghelabi - hejab 15

شهید گمنام کمکم کرد چادری بمانم

 

وبلاگ "حجاب فاطمی" نوشت:

سال سوم راهنمايي بودم ، همان سالي كه شهيد زياد مي آوردند وايران را به عطر وجودشان در چند مسير ، آغشته مي كردند . شايد سال 80 بود...

آن بعد از ظهر را اصلا فراموش نمي كنم ،وقتي فهميدم كه شهرستان گلپايگان  عزيز ترين مهمانان خدارا ،ميزبان است.شكر خدا نوبت مدرسه ام ،صبح بود وبعداز ظهرش هم  براي رسيدن به شهدا وقتم آزاد بود ، يادم مي آيد 3بار به ديدنشان شتافتم (از خانه مان ،نيم ساعت به صورت پياده تا گلزار شهدا راه بود) بار اول خودم رفتم ،موقع ورودشان بود وجمعيت به استقبال آنها مي رفت ، بار دوم با خواهرم رفتم ،ديدم همه پارچه اي را به سربازان مي دهند وآنها هم متبرك مي كنند ومردم مثل خوش بوترين عطر،آن را مي بويند وبه يادگار با خود مي برند ،در اين ميان من وخواهرم به خود آمديم وديديم كه چيزي براي تبرك نداريم ومن ،به ابتكار خود!مقنعه ام را به ترفندي از زير چادرم در آوردم و...حال مقنعه ام ،آخر تبرك بود ...بار سوم ،با كل خانواده ام رفتيم ... اين بار خانمها از تريلي بالا مي رفتند وشهدا را در آغوش مي كشيدند ،ماهم به سختي موفق به چنين كاري شديم ! در همين زمان آقايان هم به دور تريلي ها حلقه ها زدند وشور گرفتند وشروع به عزداري كردند و مي خواندند :" برمشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا ،كربلا يا كربلا ، تشنه ي آب فراتم اي اجل مهلت بده ،تا بگيرم در بغل قبر شهيد كربلا ..." من هم شهيدي را در آغوش كشيده بودم وبا اين شعر تا كجاها كه نرفتم ! اشك ها بود كه مي آمد ومن چه درد دل ها كه كردم ...يادم مي آيد آن موقع،با آن شهيد عهدي بستم :" همان طوركه او ازميهن دفاع كرد وتا آخر ايستاد من هم از چادر وحجاب دفاع كنم وتا آخر در حفظ وحرمتش در جامعه بكوشم " بعد كه حرفهايم با شهيد تمام شد وخواستم نام اورا درخاطر بسپارم ،ديدم  نوشته اند :"شهيد گمنام "

تحول عجيبي در من رخ داد ،آن شب ،شب تفكر وتصميم براي آينده بود ... ديده بودم بعضي افراد با هوش ودرس خوان كم كم حجاب يادشان مي رود ، نقطه قوت من موفقيت در درسها خصوصا رياضي بود ،تصميم خويش را گرفتم هم به شدت درس مي خوانم وهم چادر خويش را حفظ مي كنم واينگونه  به ديگران القا خواهم كرد ،"كساني كه چادري هستند ،از موفق ترين ها در هر زمينه اند " يعني خود چادري درسخوان را الگوي ديگران كنم ،اين نقشه وتصميم من براي آينده ام بود ...

فرداي آن روز ،وقتي داشتم  به  همكلاسهايم درباره "3بار رفتن پيش شهدا "صحبت مي كردم ،  يك نفر گفت : اين كار تو ،چه فايده  اي براي تو داشت ؟ ومن در جواب او ماندم ... حال بعد سالها به  جوابي درخور رسيدم ... آن رفتن هاي من ،آن عهد من ،آن تصميم من ،سرانجامش ،فعلا به اينجا رسيده است كه من دانشجوي كارشناسي ارشد رياضي محض هستم و تصميم دارم  ان شاءالله  تا آخرش بروم ... اين را فقط ازلطف خدا و دعاي آن شهيد مي دانم ولا غير ....

واينگونه من چادري ماندم.